close
چت روم
مسافرتی که رفتیم


عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
1 10847 reza013
3 5853 karamymasood245
1 397 seraj
0 364 manteghpazir5
0 356 manteghpazir5
0 474 manteghpazir5

نویسنده:
تاریخ: جمعه 4 شهريور 1390
بازدید: 274

بالتشتم را دور از چشم خانوم خانه گلوله کرده بودم و گذاشته بودم زیر سرم و درحالته نیمه نشسته،نیمه خوابیده،فوتبال تماشا می کردم که گل دختر و گل پسربا هم جلوی صفحه ی تلویزیون را گرفتند.گفتم:((برید کنار الان گل می خوریم)) یک صدا باهم گفتند:((به یه شرط!)) خواستم چانه بزنم که صدای گزارشگراوج گرفت:((چه میکنه این بازیکن؟))گفتم :((باشه!قبول.)) بازی که تموم شد بچه ها دوباره امدند سراغم.(( بابا هفته ای دیگه تعطیلیم، مارو میبری مسافرت؟))روز شنبه تارسیدم اداره تقاضای استفاده از تسهیلات رفاهی ومرخصی را گذاشتم روی میز معاون.گفت:جای خالی نداریم گفتم:((نمی شه یه کاریش بکنید به بچه هام قول دادم))فکر میکنم قیافه ام خیلی درمانده شده بود چون اقای سفید موی که کنار میز معاون نشسته بودگفت:((نوبت من رو بدید به ایشون من که بچه مدرسه ای ندارم هروقت شده میتونم دست عیال جانم رو بگیرم و بریم گردش.)) با لطف اقای مهربان راهی سفر شدیم وقتی وارد هتل شدیم هفت وهشتا بچه قدو نیم قد توی لابی باهم بازی میکردند کلید راکه تحویل گرفتم مسول پذیرش گفت رستوران داریم خشکشوی هم داریم لطفا داخل اتاقتون پخت و پز و شسته شو نکنید خنده ایدم و گفتم خیالتون راحت خانواده در مرخصی هستنداتاق طبقه ای چهارم بود از اسانسور که بیرون امدیم بوی سیرداغ و نعناع و اش داغ توی راهروپیچده بود.خانم خانه با تعجب پرسید:((مگه نگفتین اشپزی نکنیم؟))کارمند هتل که همراهی مان میکرد پوزخند زد و گفت:((کجاش رو دیدین،میخ میزنن تو دیوار،بند رخت میبندن لباس پهن میکنن روش))معلوم بوددل  پری داره.اتاق راکه تحویل گرفتیم بچه ها اویزانم شدندکه بابابریم گردش.))خمیازه ای بلندی کشیدم که یعنی خسته ام.خانم خانه که الحق خوب درکم میکرد تلویزیون را روشن کرد وبچه ها رو نشاند پای کارتون شکرستان.من هم دارز کشیدم.چشمهایم داشت گرم خواب میشد که صدای گرومبی امد و اتاق لرزید.همسایه ی بغلی کشتی گیراز آب درآمده بود .پس بی خیال خواب شدم و خانواده را بردم گردش . موقع برگشتن به هتل بچه ها  گفتند:((بابا بریم رستوران))جواب دادم:((میریم هتل به اندازه ای ما شام درست کردند ))تا بچه ها بروند و دست هایشان رابشویند ،رفتم اشپزخانه ی هتل وخیلی خوشحال گفتم:((چهارپرس جوجه کباب لطفا))ولی غذا تمام شده بودچون همان هایی که نگذاشته بودند بخوابم بیشتر از لیست غذا گرفته بودند سرم را انداختم پایینو رفتم از بیرون جوجه کباب گرفتم اما جیبم حسابی  تب کرد.

شام را خوردیم و یان بار بچه ها هم مثل من نیازفوری به خواب داشتند.پس بالشت هارا گذاشتم زیرسر و خانوم خانه گفت:((چراغ ها را من خاموش میکنم!!!!!!!!!!))اما زدوتر از ساعت دونیم خابمان نبرد به دلیل این که تا آن موقع شب ،همسایه بغلی بلند بلند گل میگفت وگل می شنیدو مارا هم درشادی خود شریک میکرد ساعت ده صبح خانم بیدارمان کرد .داشتیم حاضر مشدیم که برویم بیرون که تق تق در زدند گل پسر رفت در راباز کرد صدای یک اقا آمدتو که........

 

:((بچه چهقد سرو صدا میکنید کله ی صبح مردم خوابند.))

همسایه ای محترم بغلی بود.


برچسب ها : ,,,,,,,,,,

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی